ولایت و فرزندانش

(*) من یاد گرفته بودم که “ولی” به معنای دوست است. به من گفته بودند که ولایت از طرف من شروع می شود یعنی اینکه من ابتدا شما را به عنوان ولی (دوست) می پذیرم و به ولایت گردن می نهم نه اینکه به زور ولایت چون طوقی به گردن من بسته شود. به من گفته بودند اعتبار ولایت از مردم است و هر روز که نخواستند باطل می شود. به من از ولایت علی گفته بودند و داستان غدیر خم، از اینکه پیامبر از مردم در آنجا خواست که علی را به ولایت برگزینند و با او بیعت کنند. به من گفته بودند که همین اتفاق تاریخی نشان می دهد که منشاء ولایت مردم هستند و بیعتشان لازمهء ولایت است.  یادم می آید که در ایام نوجوانی و در روزگاری که هنوز محصل مدرسه بودم هر وقت مشکلی پیدا می شد و مسئولین مدرسه پدرم را می خواستند به من می گفتند که روز بعد با ولی خود به مدرسه بروم. آری پدر، او که عصارهء مهربانی پنهان است، اگر خشمگین هم می شود از روی مهربانی است و اگر تنبیه هم می کند از روی خیرخواهی محض است و نه به جهت حدف مطلق. همهء اینها را گفتم تا به اینجا برسم  که ولی فقیه قاعدتا” بایستی حکم همان پدر را در قبال مردم جامعه برای خود قائل باشد. آیا این پدر می داند که روزگار بر نخبه ترین فرزندانش چگونه می گذرد؟ آیا دغدغهء مشکلات آنان را دارد؟ و اگر دارد آیا مهربانانه و پدرانه است یا قاهرانه و جابرانه؟  

از محمد رضا جلائی پور حرف می زنم
، نفر اول کنکور سراسری در رشته علوم انسانی، صاحب مدال طلای المپیاد ادبی کشور و دانشجوی دکترای جامعه شناسی در دانشگاه آکسفورد. از کسی می گویم که زندگی راحت در آکسفورد انگلیس و ادامه تحصیل در مقطع دکترا را که برای او ساده ترین و مطمئن ترین کار بود رها کرد و به ایران آمد که با کمک دوستان دیگرش به انتخابات معنا دهند و آن را از حالت غیر رقابتی و انتصابی در آورند.  آیا دستگاه ولایت می داند که ایشان در طول سال گذشته حدود ۵ ماه در سلول انفرادی بوده است؟ آیا ولی محترم فقیه می داند در حال حاضر هم که چند روزی است از زندان بیرون آمده است گذرنامه اش همچنان توقیف است؟ آیا جرم جلائی پور بر ولایت مکشوف و معلوم است؟ آیا ایشان مجرمند چون در شاخه علوم انسانی که فعلا مورد لعن و نفرین است درس می خوانند و ممتاز هستند؟ آیا ایشان گناه کارند چون در ستاد انتخاباتی کسی فعال بوده اند که مورد تایید حکومت نبوده است؟ راستی آیا واقعا آقای موسوی مورد تایید نبود؟ پس چرا شورای نگهبان با او تعارف کرد؟ گیریم آقای موسوی پس از انتخابات دشمن شدند، پیش از آن که نبودند. آقای جلائی پور در همان پیش از انتخابات در ایران فعالیت داشت و پس از آن نیز می خواست به ادامه تحصیل خود برسد که طبیعی ترین و کمترین حق اوست. چرا باید او و بسیارانی دیگر به خاطر فعالیت قانونی برای یک کاندیدای قانونی و در زمان قانونی به شکلی غیر قانونی مورد برخورد قهری قرار گیرند؟ آیا این جرم بود که عده ای جوان برومند با بر پایی پویش موج سوم امید و شور و نشاط را مجددا به بدنه طاعون زده جامعه تزریق کردند؟ من این را می توانم بفهمم که از سوی دگم اندیشان این جرمی بسیار بزرگ است ولی از سوی پدر معنوی جامعه چطور؟ فکر می کنم حق مسلم جلائی پور و امثال اوست که بدانند آیا مقام ولایت به آنان نیز به چشم فرزندان خود نگاه می کند یا به سان سربازانی که مامور هستند و لاجرم معذور؟

بگذارید نمونه ای دیگر جلوی چشمان شما بگذارم. آیا مقام ولایت شیوا نظرآهاری را می شناسد؟ آیا خود را ولی او نیز می داند؟ به عنوان یک ولی آیا در جریان هست که او چه کرده است و به چه جرمی در زندان است؟ کدامین گناه از او سر زده که وکیل او شدیدا نگران آن است که به این دختر جوان بیست و چند ساله اتهام محاربه الصاق شود؟ آیا به ولی فقیه گفته شده است که عمده فعالیت شیوا در راستای کمک به کودکان خیابانی است؟ که شیوا نظرآهاری به درد دل زندانیان گوش می داده است تا تسکینی بر آلام آنان باشد؟ که او در زمینه استیفای حقوق اولیهء زنان فعالیت می کند؟ آیا دستگاه ولایت واقف است شیوا نظرآهاری برای بار دوم زمانی دستگیر شده است که در راه رفتن به مراسم خاک سپاری مرحوم منتظری بوده است؟ آیا از نظر ولایت امر کمک به کودکان بی سرپرست، فعالیتهای حقوق بشری برای زندانیان یا در حوزه زنان، و یا شرکت در مراسم ترحیم یک مرجع تقلید عالی مقام جرم است؟  بالاتر از آن، آیا این محاربه است؟  حرب با چه کسی و با چه سلاحی؟

 
نام آرمان رضاخانی برای ما آشنا است. حداقل پس از اینکه که آقای نوریزاد نامه پنجم خود را نوشت آرمان را همگان شناختند. او یک نابغه بیست ساله ریاضی است که به جرم توهین به رئیس جمهور زندانی شد در حالیکه قاتل پدرش در آن مملکت آزادانه زندگی می کند و همچنان به شکار مشغول است. راستی خود آقای نوری زاد را چطور؟ آیا حکومت او را به یاد می آورد؟ کسی که سالها یک تنه سعی داشت به همه نشان دهد که ولی فقیه همان پدر معنوی جامعه است  و در این راه از هیچ کوششی دریغ نکرد. اما پس از کمی اعتراض که آن هم از موضع یک فرزند به پدر عنوان شد راهی سلول های تاریک گشت.


می خواهم از شبنم سهرابی هم بنویسم. صحنه له شدن او زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی یکی از خوفناک ترین ویدئوهای فعلی دنیا است. آیا ولی محترم فقیه می داند بر او چه رفته و با خانواده اش چگونه رفتار شد؟ آیا پدر معنوی چامعه در جریان است که از مادر او خواسته اند جهت اثبات ادعای خود مدرک بیاورد؟ بهتر است بیش از این یادآوری نکنم.


در تئوری ولایت فقیه از مقوله عدالت سخنها به میان آمده و بر لزوم احقاق آن تاکید شده است (مستقل از اینکه آیا اصولا چنین چیزی شدنی است) . تعداد زیادی از شهروندان این مرز و بوم پشت سلولهای زندان هستند در حالیکه هنوز حتی تفهیم اتهام هم نشده اند، در همین حال افرادی هستند که جرم آنها در محکمه اثبات شده است ولی همچنان آزادانه در آن مملکت زندگی میکنند وحداکثر این است که از کار معلق می شوند! چگونه چنین چیزی با عدالت سازگار است؟ چطور ممکن است که مسئول جنایات کهریزک که مجرم شناخته شده است آزادانه به فعالیت مشغول باشد ولی شیوا نظر آهاری که هنوز دادگاه او هم تشکیل نشده است  در گوشهء زندان روزگار بگذراند. آیا تعریف عدالت هم می تواند دچار قبض و بسط شود؟ آیا عدالت ولایی شهروند درجه یک و دو را به رسمیت می شناسد و برای آنان مواضع متفاوتی می گیرد؟


داستان از آنجایی شروع شد که دستگاه ولایت نا مهربانی پیشه کرد. مشکل از همانجا آغاز شد که ولی فقیه در مواردی مشت خود را برای مردم گره کرد غافل ازاینکه پدر اگر مشتش را گره کند دیگر نمی تواند دست فرزندانش را گرفته و به مهربانی بفشارد. برگردیم به تیر ماه سال ۱۳۷۸ زمانیکه برای اولین بار به شکل علنی دانشجویان برعلیه ولایت به شکلی خفیف موضعگیری کردند. من هم آن موضع گیریها را که در غالب شعارهای اعتراضی بود به یاد می آورم و هم پاسخ رئوفانه ولی فقیه را. فراموش نمیکنم که مقام ولایت گفتند اشکالی ندارد بگذارید عده ای هم شعارهایی بدهند. اما ظاهرا وسوسه قدرت در همان ایام، ولایت را از جایگاه پدری به زیر آورد و پروسهء اسکندر شدن از همان اوان آغازیدن گرفت (شاید هم بتوان گفت از همان زمان علنی شد). آری اسکندر، من بر این باورم که الگوی کردار سیاسی ولایت فقیه در ده سال اخیر و بخصوص در دو سال گذشته، خواسته یا ناخواسته اسکندر مقدونی بوده است، گر چه که صمیمانه امیدوارم در این مورد اشتباه از من باشد. بهترین گواه برای مدعای من عزل و نصبهایی است که طی این سالها در پست های حساس اعمال شده است. اکثریت منصوبان افراد نالایق و ناکارآمد هستند و در نقطهء مقابل، باسوادها و افراد فهیم در مناصب بی ارزش گماشته شده و یا خانه نشین (اگر نه زندان نشین) گشته اند، لذا فرهیختگان سرخورده و منزوی در گوشه ای روزگار میگذرانند و یا جلای وطن کرده اند و از آن سو، قدرت گرفتگان عمدتا بیسوادانی مجیز گو هستند که هر کاری انجام میدهند تا قدرت را راضی نگه دارند و منصب خود را حفظ کنند. این کوتوله ها قبح دروغ گویی را کاملا از میان برده اند، لمپنیزم را در سراسر دستگاه حکومتی شایع کرده اند، و براحتی به نام دین جنایت می کنند. تمام مجاری قانونی ابراز نظر مسدود است، مطبوعات به شکل فله ای توقیف شده اند و ایران به بزرگترین زندان روزنامه نگاران در تمام جهان بدل شده است. این فرایند دفع فرزانگان و جذب ابلهان همان کاری است که می گویند اسکندر مقدونی انجام داد، ولی آیا به سرنوشت اسکندر در تاریخ توجه شده است؟ اسکندرانه حکمرانی کردن تا به کجا عملی است؟  

 
می خواهم داستانی نقل کنم که مخاطب آن همهء دستگاه قدرت است. برگردیم به زمانهای دور دور، به روزگاری که اصولا زمان شماره نمی شد و برویم به دل شهر افسانه ای رم. روزی مردم حفره عمیقی را در شهر مشاهده کردند که هر لحظه بزرگ تر می شد و جان و مال آنان را تهدید می کرد. هر چه خاک از اطراف و اکناف آوردند و داخل حفره ریختند آن را پرنکرد و نتوانستند از گسترش و عمیقتر شدن گودال جلوگیری کنند، لذا دست احتیاج به سمت کاهن بزرگ دراز کردند و او که نماینده خدایان بود از جانب آنان پیغام آورد که بایستی گرانبها ترین دارایی های خود را در حفره بریزید. جواهرات سلطنتی همه به داخل گودال ریخته شد، زنان زینت آلات خود را داخل حفره کردند و دانشمندان کتابهای خود را، ولی هیچ چیز عوض نشد تا اینکه روزی عده ای از برازنده ترین و باهوشترین جوانان شهر آراسته در بهترین جامه های خود به کنار گودال آمده و به ناگهان به داخل حفره عمیق پریدند. در اینجا بود که گودال شروع به جمع شدن کرد و شهر رم نجات یافت. قدرت مداران ما باید بدانند که نداها، سهرابها، روح الامینی ها، جلائی پور ها، نظر آهاری ها و دیگرانی که یا قربانی شده اند و یا جان خود را ریسک کرده اند همان گوهرهایی هستند که گودال عظیم ندانم کاریها را پر خواهند کرد و کشور را نهایتا به ساحل امن خواهند رسانید.  


حال این دستگاه ولایت است و یک تصمیم بزرگ. من به بزرگی مردم کشورم باور دارم. آنها یاد گرفته اند که فراموش نکنند ولی ببخشند، جوانان برومند این سرزمین آموخته اند که لوله تفنگ را با گل پرکنند،  یاد گرفته اند که نفرت نداشته باشند. اما این را هم فهمیده اند که مطالباتشان را مطرح کرده و بر اجرای آن پای فشارند. یکی از مهمترین این مطالبات آن است که ولی فقیه به یاد آورد که حکم پدر را دارد نه اسکندر. بر درک پدرانه از ولایت فقیه می خواهم پای فشارم چون بر این باورم که می توانست کلید حل بسیاری از مشکلاتی باشد که حتی در دمکراتیک ترین کشورها هم هنوز حل نشده است. اگر سال گذشته و در بحبوحهء بحران انتخاباتی، این نقش پدرانه فراموش نمی شد و به دغدغه های میلیونها انسانی که در سکوت رای خود را می خواستند توجه می شد، در آن صورت تئوری ولایت فقیه می توانست حتی ادعا کند که قادر به گشودن گره هایی است که در پیشرفته ترین دموکراسی ها نیز هنوز ناگشوده است. به یاد بیاوریم که در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا چگونه جورج بوش با تقلب انتخاباتی برادرش در ایالت فلوریدا به کاخ سفید رفت و در حالیکه بعد ها نشان داده شد که واقعا تقلب صورت گرفته است ولی این دموکراسی پیشرفته نتوانست جلوی آن را بگیرد. ولایت فقیه فرصتی طلایی داشت که نشان دهد می تواند در چنین مواقعی گره گشا باشد ولی افسوس که تنگ نظریها اجازهء این کار را نداد. مردم از دستگاه  ولایت شدیدا” آزرده اند چرا که نقش خود را کاملا گم کرده است. آن تصمیم بزرگ که نفع همه از جمله نهاد ولایت را در پی دارد این است که بساط این نوع ولایت آمرانه توسط خود ولی فقیه شجاعانه برچیده شود یا حداقل بیعت مجددی با مردم صورت گیرد. بهترین راهکار هم به رفراندوم گذاشتن اصل ولایت فقیه است. در واقع معنای این رفراندوم چیزی جز این نخواهد بود که چون نسل عوض شده و نظرات مردم هم دگرگون شده، حال بیعتی مجدد لازم است و رفراندومی آزاد در جوامع مدرن امروزی امکان آن را به بهترین نحو فراهم میکند.



(*) لازم به ذکر است که این یادداشت برای سایت جرس نوشته شده و در آنجا انعکاس یافته است (اینجا) و صرفا جهت آرشیو شخصی در وبلاگ هم قرار گرفته است.  

Advertisements

جنبش مدنی مردم ایران عمیقا نیازمند تفکر است- قسمت دوم: پدیده ای به نام "دادگاه بین المللی علیه جمهوری اسلامی" و برخوردهای کاسب کارانه اپوزیسیون

هر دم از این باغ بری می رسد. تلویزیون های 24 ساعته لوس آنجلسی کم بود که به نام تلاش برای آزادی ایران مردم بدبخت را سر کیسه می کنند حال مدل جدیدی از بیزنس با مفاهیمی مانند آزادی و حقوق بشر و غیره نیز در حال پاگیری است. مطلب حاضر که توسط یک کارشناس زبده حقوق بین الملل تدوین شده و به دست من رسیده است تلاشی است برای نشان دادن پوچی و بی اعتباری این نوع حرکات و از آنجا که هشداری است برای همه ما که کمی بیشتر فکر کنیم، آن را ضمن سپاس فراوان از این وکیل محترم  در ادامه سلسله مطالب “جنبش مدنی مردم ایران عمیقا” نیازمند تفکر است” می آورم.

    

اخیرا گروهی به نام “کارزار” در اطلاعیه ای مدعی شده است که از سال ۲۰۰۷  تا کنون برای تشکیل یک “دادگاه بین المللی” برای محاکمه رژیم جمهوری اسلامی ایران  فعالیت می کند. این گروه در اطلاعیه اش چند مرحله مقدماتی برای تشکیل این دادگاه تعریف کرده است، که عمده ترین آنها عبارتند از: جذب حقوقدانان برجسته، سرشناس و مترقی جهانی، تشکیل تیم حقوقدانان بین المللی، تشکیل یک کمیته راهبردی حقوقی برای سازماندهی دادگاه و روند دادرسی، تشکیل یک هیئت منصفه بین المللی متشکل از شخصیت های مستقل و برجسته و محبوب جهانی و تامین هزینه های دادگاه. گروه کارزار ادعا می کند که اکنون پس از  قریب به شصت دیدار محلی و بین المللی و صدها نامه و ایمیل با شخصیت های حقوقی و نهادهای حقوقی و حقوق بشری کارهای دادگاه وارد مرحله حساس و سرنوشت ساز شده است.


 ظاهرا تنها مرحله ای که برای تحقق یافتن چنین دادگاهی باقی مانده، این است که مبتکران این طرح بتوانند “سرشناس ترین، برجسته ترین و محبوب ترین حقوقدانان، نویسندگان، روزنامه نگاران، کارگردانان و بازیگران سینما و خوانندگان” را  متقاعد کنند که این کار یک “کار جدی” است؛ و البته هزینه های مربوط به دادگاه را نیز جمع آوری نمایند (که البته جمع آوری یک رقم مناسب خود به نوعی عاملی است که “جدی” بودن پروژه را نشان خواهد داد).
این گروه – که به گفته خود سه سال کار تحقیقاتی انجام داده – مدعی شده که طبق مطالعات مقدماتی اش حداقل صد و بیست هزار یورو لازم دارد تا دادگاه مذکور تشکیل و اداره شود. به این منظور هم مشخصات و شماره ی چند حساب بانکی را در اختیار عموم گذاشته و – به گفته خود-  دست یاری به سوی “آزاد مردان و آزاد زنان ایرانی”  دراز کرده تا با جمع آوری این مبلغ این دادگاه هر چه زود تر برگزار شود.

چنین به نظر می رسد که “تشکیل دادگاه بین المللی” برای محاکمه سران جمهوری اسلامی به سرگرمی و محل درآمد جدیدی برای برخی از گروه ها و سازمان های اپوزیسیون خارج از کشور تبدیل شده است. چون این گروه ها – برخلاف ادعای خود – معمولاً بدون شناخت کافی از حقوق بین الملل  مدعی چنین امری می شوند، و از آنجا که عموماً برای پیشبرد پروژه ی کاذب خود اقدام به جمع آوری امضاء و درخواست کمک های مالی نیز می نمایند، لازم می دانم چند نکته را به اطلاع همگان برسانم تا موضوع این دادگاه های فرضی یک بار برای همیشه نزد افکار عمومی روشن شود:


۱- شاید این خبر برای بسیاری ناخوشایند باشد، اما حقیقت این است که در نظام فعلی حقوق بین الملل، تنها در یک حالت تشکیل دادگاه برای رسیدگی به اعمال سران جمهوری اسلامی ایران میسر است و آن هم صدور قطعنامه ای توسط شورای امنیت سازمان ملل است (تحت فصل هفتم منشور). با هیچ مکانسیم دیگری نمیشود هیچ یک از دادگاه های بین المللی (فعلی یا فرضی) را ترغیب به رسیدگی به اعمال سیاستمداران ایران نمود. در نتیجه اگر سازمان، فرد یا گروهی از اپوزیسیون مدعی چیزی غیر از این شد یا ادعا کرد که راه حل بهتری پیدا کرده، و مردم را در راستای تشکیل یک دادگاه یا ارجاع جهوری اسلامی به دادگاه های فعلی دعوت به ارسال کمک مالی یا امضای طومار می کند، بدانید که یا از حقوق بین الملل شناختی ندارد یا دروغ می گوید.

۲- از آنجایی که شورای امنیت تنها مرجعی است که قادر است برای سران جمهوری اسلامی ایران  “دادگاه بین المللی”  تشکیل دهد، طبعاً تشکلیل چنین دادگاهی تنها منوط به اراده ی سیاسی ۱۵ کشور عضو این شورا، از جمله ۵ عضو دائمی آن است؛ و نه منوط به “متقاعد کردن” فردی خاص یا جمع آوری تعدادی امضاء یا جلب حمایت شخصیت های برجسته فرهنگی و هنری محبوب (آنطور که اطلاعیه گروه کارزار مدعی شده است). روند تصمیم گیری در شورای امنیت یک روند پیچیده سیاسی، مبتنی بر ملاحظات امنیتی و استراتژیک خاص کشورهای عضو است (با استناد  به توجیهات حقوقی) ؛ و به هیچ عنوان متاثر از دخالت افراد سرشناس، طومارهای امضا شده یا کمپین های سازمانهای سیاسی و غیردولتی  نمی باشد. 

۳- اگر حتی فرض را بر این بگذاریم که گروه کارزار (و امثالهم) قصدشان ترغیب شورای امنیت به تشکیل یک دادگاه ویژه است (که البته هم هدف غیرواقع بینانه ایست هم از متن اطلاعیه چنین برداشت نمی شود)، باز هم قابل ذکر است که شورای امنیت تنها در موارد بسیار خاص اقدام به تشکیل دادگاه بین المللی می کند. تا کنون شورای امنیت سازمان ملل تنها دو دادگاه جنایی بین المللی تشکیل داده است: دادگاه مربوط به نسل کشی رواندا و دادگاه یوگسلاوی سابق.  در هر دو مورد وسعت جنایات، تعداد قربانیان و جنس جنایت (نسل کشی) از جنگ دوم جهانی تا کنون بی نظیر بوده است. در هر دو مورد نیز هزینه ی سیاسی و امنیتی عدم تشکیل دادگاه به تشخیص شورای امنیت به مراتب بیش از هزینه تشکیل دادگاه بوده است. سایر دادگاه های ویژه نیز (مانند دادگاه ویژه سیئرا لئون، دادگاه خمرهای سرخ کامبوج و دادگاه ویژه لبنان) همگی  دادگاه های ترکیبی بوده اند که به درخواست داوطلبانه کشورهای مربوطه و بر اساسی توافقی میان آنها و سازمان ملل تشکیل شده اند. در مورد ایران نه سطح  و حجم جنایات در مقایسه با موارد فوق آنچنان برجسته و حساسیت برانگیز است که شورای امنیت  وادار به تشکیل دادگاه بین المللی شود (مثلا در مقایسه با دارفور یا رواندا که در عرض ۱۰۰ روز قریب به ۸۰۰ هزار نفر از قوم توتسی قتل عام شدند)، و نه دولت ایران حاضر است در شرایط کنونی با  دادگاهی خارج از مرزهای کشور برای محاکمه ی مقامات ارشد خود همکاری نماید.
۴- دادگاه یوگسلاوی تنها برای دو سال اول فعالیت خود بیش ۳۰۳ میلیون دلار هزینه کرد، و دادگاه ویژه لبنان (که نسبتا نهاد کوچکی است) برای سه سال فعالیتش حدود ۱۲۰ میلیون دلار بودجه پیشبینی کرده است. حال سوال اینجاست که گروه “کارزار”، که مدعی است بیش از سه سال در مورد همه جوانب تشکیل این دادگاه تحقیق و کارشناسی کرده است، چطور تنها به ۱۲۰ هزار یورو  (برابر قیمت یک آپارتمان کوچک در تهران) بسنده می کند؟  با توجه به اینکه درآمد متوسط سالانه تنها یک قاضی بین المللی حداقل حدود ۱۶۰ هزار دلاراست، چگونه گروه کارزار قادر است با معادل حقوق تنها یک قاضی تشکیلات عریض و طویل یک دادگاه بین المللی را (که باید قاعدتا حداقل متشکل از یک دبیرخانه، یک دفتر تحقیقات مقدماتی، یک شعبه بدوی، یک شعبه تجدید نظر و یک دفتر دادستانی با تمامی کارمندان و خدمه باشد) اداره نماید؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که دادگاه مورد نظر گروه کارزار حداقل مانند دادگاه یوگسلاوی سابق، متشكل از ۱۶ قاضی اصلی و ۹ قاضی علیالبدل باشد، چگونه می شود با مبلغ ۱۲۰ هزار یورو، هزینه تمام این ۲۵ کارشناسان را تامین نمود؟ مدعیات گروه کارزار در مورد هزینه های دادگاه بیش ار هر چیز این سوال را تداعی می کند که آیا این گروه در تحقیقات سه ساله اش اصولا مقایسه ای  تطبیقی انجام داده تا متوجه ابعاد مخارج شود؟  آیا در طی پروسه کارشناسی اش متوجه نشده که یکی از مباحث مطرح در فوروم های سازمان ملل  همواره هزینه و مخارج هنگفت این دادگاه هاست؟ و اصولا چه نیازی به بیش از سه سال تحقیق بوده، در حالی که  اطلاعات مربوط به صلاحیت این دادگاه ها، بودجه آنها، قلمرو آنها و سایر مسائل حقوقی مربوط به آنها برای هر دانشجوی حقوق بین المللی معمولا در ظرف یک ساعت  قابل دسترسی است؟ 

۵- گروه کارزار – در ادعایی ناشیانه که حکایت از ناآگاهی اش نسبت به مقوله حقوق بین الملل دارد –  اظهار داشته است که آخرین مرحله باقی مانده از برگزاری این دادگاه، تشکیل هیات منصفه است. حال اینکه هیچ کدام از دادگاه های بین المللی (از جمله دادگاه کیفری بین المللی در شهر لاهه) به دلایلی که در صدها مقاله ی آکادمیک و حقوقی ذکر شده، دارای هیات منصفه نمی باشند. اصولاً چنانچه واقعا تحقیقی در این زمینه صورت می گرفت، گروه کارزار به هیچ عنوان به چنین شبیه سازی های ناشیانه ای میان دادگاه های بین المللی و دادگاه های داخلی روی نمی آورد. البته این سوال نیز قابل طرح است که این چگونه تحقیقی است که پس از سه سال، با بهره گیری از صدها کارشناس سرشناس حقوقی (که اسم حتی یک نفر از آنها هم منتشر نشده)، به چنین نتایج غلطی منتهی شده است؟

۶- هر دادگاهی برای فعالیت و صدور احکام الزام آور نیازمند نوعی مشروعیت است. منبع حقوقی آن نیز باید مشخص باشد.  مثلا در نظام های داخلی،  ساختار حقوقی کشور را – که دادگاه ها در چهارچوب آن فعالیت می کنند – قانون اساسی تعریف و معین می کند. منبع قوانینی که دادگاه ها به آن استناد می کنند نیز مجلس یا پارلمان ها هستند. در نظام حقوق بین المللی نیز دادگاه ها یا بر اساس معاهدات بین المللی (مانند اساسنامه رم) و توافقات چندجانبه شکل می گیرند، یا پیرو قطعنامه ی الزام آور شورای امنیت. منبع قوانین نیز قواعد تعیین شده در متن این اساسنامه ها، کنوانسیون های مربوطه و “عرف” بین المللی است. در واقع در هیچ نظامی – چه داخلی چه بین المللی – قابل قبول نیست که عده ای – با هر انگیزه ای –  دور هم جمع شوند و نام دادگاه بر خود بگذارند و خودسرانه برای سایر افراد حکم صادر کنند. اما این دقیقا کاری است که گروه کارزار می خواهد انجام دهد. دادگاهی که اینها مدعی تشکیل آن هستند، نه منبع مشروعیت مشخصی دارد، نه منبع حقوقی آن تعیین شده است، نه معلوم است ذیل چه ساختاری فعالیت خواهد کرد. گویا تنها بر اساس نیت خوب، اراده یک جمع و صد و بیست هزار یورو قرار است این دادگاه فرضی  اداره شود.

متاسفانه، این اولین بار نیست که یک گروه اپوزیسیون خارج از کشور به دروغ مدعی پیشتازی در محاکمه سران جمهوری اسلامی می شود.  پیش از این نیز یک گروه  از زیرمجموعه های حزب کمونیست کارگری – به نام کمیسیون پيگيری شكايت علیه جمهوری اسلامی” – مدعی شده بود که با تلاش بی وقفه و ابتکار عمل خود موفق شده  تا دادستان دادگاه کیفری بین المللی (ICC) را متقاعد کند که در آن دادگاه سران جمهوری اسلامی را به پای میز محاکمه بکشاند. این ادعا را در حالی مطرح می کرد که نه هرگز ایران عضو “اساسنامه رم” بوده که به دادستان این دادگاه چنین اختیاری داده شده باشد، و نه شورای امنیت سازمان ملل در این راستا قطعنامه ای صادر کرده است. گروه فوق در خوشبینانه ترین حالت بر اثر توهمات ذهنی خود و به دلیل عدم آشنایی به موازین و روند دادرسی در حقوق بین الملل (و در واقع بینانه ترین حالت برای مقاصد تبلیغانی حزبی اش)، با شبیه سازی های غیرعلمی و ناشیانه میان دادگاه های داخلی و بین المللی  فرض را بر این گذاشته بود که دادگاه کیفری بین المللی نیز مانند دادگاه های معمول در کشورها، بر اساس تنظیم شکایت نامه های خصوصی، سیاستمداران را مورد پیگرد قانونی قرار می دهد.  البته هزینه بی تدبیری و عدم صداقت این گروه را کسانی پرداخت کردند که در ایران برای حمایت از این پروژه ی کاذب به امضای طومارهای اینترنیتی این گروه مباردت ورزیده و در نتیجه برخی از آنها بین یک سال و نیم تا سه سال به همین جرم حکم حبس دریافت نمودند.  امید است که این گروه ها – بیش از آنکه بخواهند از ابهامات و ناآگاهی های رایج در زمینه مقولات حقوقی بهره جویی کرده و از آن سودجویی تبلیغاتی یا مالی نمایند – به عواقب ناخوشایند این اقدامات نسنجیده پی ببرند. لازم است دیگران نیز در این موارد هشیار باشند و بیهوده امضاء، اسم یا امکانات مالی خود را در اختیار این گروه های مجهول الهویه قرار ندهند.


سود مخابرات رو به كمترين حد برسونيم-به 09990 زنگ بزنيد

این پیشنهاد از طریق گوگل خوان بدستم رسیده که چون جالب و عملی است آن را در میان میگذارم

سود مخابرات رو به كمترين حد برسونيم

1. به 09990 زنگ بزنيد

2. شماره صفر رو براي ارتباط با اپراتور بزنيد

3. كليد # رو بزنيد تا بتونيد پيام بزاريد

4. بعد از شنيدن صداي بوق اين اطلاعات رو بگيد:

نام و نام خانوادگي مالك – شماره موبايل – شماره پرونده (از سند موبايل برداريد)

و در آخر بگيد ميخوايد ارسال اس ام اس تبليغاتي متوقف بشه

5. فوري قطع نكنيد، صبر كنيد تا يه پيغام پخش بشه كه ميگه يا ذخيره كنيد يا دوباره بشنويد و يا پيام رو تكرار كنيد

6. بعد از ذخيره كد پيگيري رو يادداشت كنيد

7. بعد از چند روز به شما اس ام اس ميدن كه انجام شده

این است معنای محارب

به عکسهای ذیل توجه کنید. محارب یعنی این! محارب یعنی کسی که برای کودکان خیابانی فعالیت می کند
محارب یعنی کسی که به درد دل زندانی ها گوش میدهد
محارب یعنی کسی که در راه گسترش حقوق بشر گام  برمیدارد
محارب یعنی کسی که برای آزادی یک زندانی شکنجه شده و مورد تجاوز قرار گرفته کمپین می کند
محارب یعنی کسی که به تشییع جنازه یک مرجع تقلید می رود
محارب یعنی شیوا نظر آهاری
محارب یعنی من
محارب یعنی تو







 پی نوشت: تذکر این نکته را لازم میدانم که برای من  ۱۰۰٪ محرز نیست که این تصویر حتما مربوط به خانم شیوا نظرآهاری است (گرچه بسیار شبیه است)، ولی حتی اگر هم کس دیگری باشد در محتوی تاثیری ندارد. عده ای در آن مملکت در راه احقاق حقوق اولیه انسانها (بخصوص کودکان و خانمها) قدم برمیدارند ولی محارب شناخته می شوند. این حرف مطمئنا واقعیت دارد 

پچ پچه

اگر از هر کسی بت بسازی خودت باید یک روز طبر برداری تا آن را بشکنی

دکتر کارو لوکاس هم رفت

نمی دانم این بازیهای دنیا در کدامین صندوقخانه و توسط چه کسی طراحی و کارگردانی می شود همین قدر می دانم که کارگردان نه کریم است تا از کرمش مدد جسته،  دم مسیحایی طلب کنم و او را بازگردانم و نه عادل است که به محکمه اش شکایت برم و داد بستانم. نمیدانستم خبر در گذشتش چنین بیتابم می کند. سالها بود او راندیده بودم در واقع از همان ۱۷ سال پیش که دانشکده فنی را ترک کردم و افسوس که پس از این هم او را نخواهم دید. او را در این سالها ندیدم اما همواره با من بود. چهره جذاب، ریش انبوه، لهجه ارمنی، و انبانی از خاطرات ۳  سال شاگردی مداوم او لحظه ای از یادم نرفت و عجبا همین امروز درست پیش از آنکه پای اینترنت بنشینم و خبر بر سرم آوار شود با دوستی صحبت از او و کمالاتش بود. از بازیگردان سوالی دارم: واقعا معیارت چیست؟ قربانیان خود را بر چه اساس انتخاب می کنی؟ به واسطه کدام محک کارو لوکاس با دریایی از دانش و بینش و انبانی از افزوده ها به دنیای تو باید در حالیکه هنوز ۶۰ سال هم ندارد برود ولی کسانی که تنها هنرشان این است که محاسبه کنند اگر زلزله بشود و نامحرمان کنار هم بیفتند حکم آن چیست سالهای عمرشان سه رقمی میشود؟ آخر چگونه است که سهرابها را در ۲۰ سالگی از مادرانشان جدا می کنی و داغ آنان را به دل جامعه می گذاری ولی قاتلانشان را قوام و مقام می بخشی؟ چرا سرنوشت مردم مرا اینگونه نوشته ای؟ آخر چرا؟
می خواستم یکی از خاطراتم را از او بنویسم اما انگار امشب این قلم از استخوان است و جوهرش از خون. شاید وقتی دیگر

جنبش مدنی مردم ایران عمیقا نیازمند تفکر است- قسمت اول: اگورا

جنبش سبز مردم ایران نخستین سال رویش خود را پشت سر گذاشت. این جنبش از بسیاری جهات در تاریخ مبارزات مردم ایران منحصر بفرد است. یکی از مهمترین خصوصیات این جنبش گستردگی آن در میان طیفهای گوناگون و به نوعی پلورالیزم موجود در آن است. این روزها چپ و راست، روم و زنگ، مجاهد و توده ای، سلطنت طلب و جمهوری خواه، همه و همه به نوعی با جنبش سبز همراهند و یا حتی بالاتر از آن این جنبش را عین خود و نتیجه زحمات و مبارزات خود میدانند. این البته ویژگی مبارکی است که پتانسیل بالقوه جنبش مدنی مردم ایران را بسیار بالا می برد. 

در طول یکسال گذشته هر طیفی از ایرانیان و با هر عقیده ای در گوشه ای از دنیا صدای این جنبش را به گوش جهانیان رسانده  و حضورش را اعلام کرده است ولی این حضور به تنهایی دیگر کفایت نمیکند. گر چه همچنان گردهمایی ها و  تظاهرات اعتراضی لازم است ولی زمان آن فرا رسیده است که بهای بیشتری به تفکر در باب اهداف این جنبش و راهکارهای پیش روی آن داده شود. بسیاری از گروه ها و دسته بندیهای سیاسی عقیدتی و اجتماعی که از جنبش سبز حمایت می کنند معتقدند که این جنبش رهبریت متمرکز ندارد و موج مردمی آن را راه می برد. در این مقال سر آن ندارم که این عقیده را به چالش بکشم (گرچه که حرف در مورد آن بسیار است) بلکه می خواهم فرض کنم که این مدعا درست است و شبکه اجتماعی عظیم مردمی این حرکت را عموما بطور غیر متمرکز راهبری می کنند. در این صورت اتفاقا وظیفه خطیری بر عهده شبکه های محلی و گروه های مختلف فکری است. این گروه ها می توانند منشا بحثها و میزگردهای راهبردی در ارتباط با آینده جنبش باشند. زمان احساسی عمل کردن و شعار دادن دیگر سپری شده است و صرف همدردی با صدمه دیدگان نیز زخمی را مرهم نمی شود. با طرحهای نافرمانی مدنی سطحی و ناپخته ای مانند نپرداختن قبوض برق، بوق زدن در خیابان، فحش ساختن برای مزدوران حکومتی (که با سو استفاده از نام بسیجی این واژه را نیز بد آهنگ کرده اند) و غیره و غیره نیز به هیچ کجا نخواهیم رسید. آنچه که جنبش به آن نیاز دارد تفکر و نقد از درون و ایجاد ایده و طرح های نو و اجرایی است و این دقیقا همان چیزی است که من کمتر می بینم. 

روی سخن من بیشتر با ایرانیان خارج از کشور است. به جهت آنکه بحث خود را بطور مشخص و با ذکر مصادیق پیش ببرم می خواهم در سلسله مطالب آتی از برخی فعالیتهای اجتماعی شهر تورنتو که خود نیز فعلا در آن ساکن هستم استفاده کنم و نشان دهم که منظور من از تفکر و لزوم آن در جنبش سبز چیست. رامین جهانبگلو در میان ایرانیان و بالاتر از آن در سطح جهان شخصیتی شناخته شده است و نظریات او مورد بحث نحله های مختلف فکری است. نزدیک به دو سال است که آقای جهانبگلو جلساتی را به نام اگورا (۱) به شکل منظم در دانشگاه تورنتو (و البته برای عموم نه فقط طیف دانشجو) برگزار می کند و از زاویه ای فلسفی به مشکلات و معضلات بشر و بخصوص جامعه ایران می پردازد. عمده همت رامین جهانبگلو بر این است که تز خشونت پرهیزی خود را که سالها است روی آن پژوهش های عمده ای انجام داده است به مخاطبانش بیاموزد و آنان را به تفکر در این مقوله دعوت کند. حلقه کوچک ولی بسیار فرهیخته ای در این جلسات بطور مرتب حاضر می شوند و در مورد موضوعات مطروحه در هر جلسه به مباحثه می نشینند.  اگورا مثال ممتازی است از اطاق های تولید فکر که جنبش برای مانایی و پویایی به آنها شدیدا محتاج است. به واقع اگر ایرانیان در هر چهار گوشه گیتی چنین شبکه های اجتماعی را تدارک کنند و البته محصولات فکری خود را نیز در اختیار دیگران قرار دهند آنوقت می توان امیدوار بود که جنبش سبز به سرنوشت انقلاب سی سال پیش دچار نشود. مردم ما سی سال پیش به این نتیجه رسیدند که رژیم سابق را نمی خواهند ولی به هیچ وجه روی این موضوع فکر نکرده بودند که چه میخواهند. لذا بسادگی دست آوردهایشان به سرقت رفت و آنچه باقی ماند یک پشیمانی بزرگ بود.  گرچه نمونه هایی مانند جهانبگلو و اگورا در میان ایرانیان باز هم داریم ولی باید اعتراف کرد که همچنان غلبه بر تنبلی فکری، سطحی نگری،  و بی مسئولیتی  است . 

قصد دارم در پست های آتی با ذکر مثالهایی از اتفاقات شهر تورنتو نمونه هایی را به دست دهم که در آنها عدم تفکر را عمیقا می بینم بلکه تلنگری باشد بر کسانی که خود را مسئول می دانند. اما مایلم نمونه ای از بی توجهی ها را که اتفاقا به جلسات اگورا بازمی گردد همینجا ذکر کنم. شهر تورنتو به روایتی دومین مرکز بزرگ ایرانی نشین در آمریکای شمالی است و طبعا به علت همین بزرگی فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی زیادی برای ایرانیان در این شهر برگزار می شود از جمله تشکیل کلاسهای زبان،  برنامه های مختلف برای سالمندان، ورزش،  تلویزیون ۲۴ ساعته، روزنامه های رنگارنگ، و امثال آن. ولی متاسفانه من ندیده ام که دست اندر کاران این نوع فعالیتهای اجتماعی کوچکترین اهمیتی برای کارهایی مانند اگورا قایل باشند.  اگر کمی آینده نگری برای ایران در میان دست اندر کاران اجتماعی کامیونیتی ایرانیان در تورنتو وجود داشت و اگر این افراد به تاثیرات دراز مدت  هسته هایی مانند اگورا آگاه بودند (که لازمه آن اندکی تفکر است) و صد البته اگر دلسوزی برای وضع مملکت وجود داشت آنوقت ساده ترین کار ممکن این بود که با اندکی صرف هزینه زمانی و مالی این  حرکت را حمایت کنند. 

کار خارق العاده ای مد نظر من نیست. مثلا ضبط و تکثیر کامل جلسات یا پخش تلویزیونی آن از یکی از کانالهای ۲۴ ساعته تورنتو از جمله کارهایی است که کاملا در شهر تورنتو شدنی است ولی متاسفانه به علل گوناگون انجام نمیشود و در عوض تا بخواهید کلاسهای شطرنج و رقص و غیره موجود است. تلویزیونها سریالهای ده بار پخش شده ایرانی را مجددا پخش می کنند ولی حاضر نیستند اسپانسر برنامه ای مانند اگورا شوند. البته نا گفته نماند که به همت یکی از شرکت کنندگان جلسات اگورا که با هفته نامه ای در تورنتو همکاری دارد بعضا چکیده ای از جلسات در آن هفته نامه منعکس می شود ولی این فقط کمکی است به اطلاع رسانی در مورد وجود چنین جلساتی. تنها کامیونیتی ایرانی که از اگورا به شکل جدی حمایت می کند کانون دانشجویان ایرانی دانشگاه تورنتو است که چنانکه از نامش پیدا است متشکل است از جمعی از دانشجویان که البته بسیار زحمت می کشند. مثلا تارنمایی برای اگورا درست کرده اند (که به روز نمیشود!) و یا در فیس بوک اطلاع رسانی می کنند ولی به هر حال امکانات محدودی دارند (چه از نظر مالی و چه زمانی). همین جا ذکر این نکته را هم ضروری می دانم که من اگورا را به عنوان مثالی جهت روشن شدن بحث آوردم و گرنه بنده اطلاع ندارم که آیا اصولا خود آقای جهانبگلو موافق قبول اسپانسر هستند (که البته دلیلی هم برای مخالفت او نمی بینم). غرض من بیشتر یادآوری این نکته است که با اندکی تفکر می توان از امکانات موجود استفاده بهتری کرد. به عبارت دیگر تفکر فقط در مفاهیم خلاصه نمیشود بلکه ما باید در مورد روشهای کمک به توسعه و تبلیغ افکار و استراتژیهای تولید شده نیز بررسی و مداقه کنیم. طبعا در همه جای این بحث من فرضم بر این بوده است (و خواهد بود) که نیت خیر در بین قاطبه مردم ما در حال حاضر وجود دارد و به نوعی همه دوست داریم آینده بهتری را برای ایران رقم بزنیم وگرنه تمام این انتظارات عبث خواهد بود.  
  

(۱) Agora