دعای شبانگاهی

گمان می کنم اگر دکتر شریعتی زنده بود، این روزها در جلسات سخنرانی خود در حسینه ارشاد حتما چنین دعایی زمزمه می کرد: خدایا ما را از گزند اپوزیسیون ایرانی مصون بدار، راه درست کردن ایران را خود خواهیم آموخت

Advertisements

برسد به دست آقای رضا پهلوی

کوتاه سخنی با آقای رضا پهلوی دارم که امیدوارم به دست ایشان رسیده و پاسخگو باشند:

۱) آقای پهلوی در مصاحبه با فیگارو (که متاسفانه با مصاحبه هایشان در رسانه های فارسی تفاوتهای جدی دارد) اعلام کرده اند که در نظر دارند در مورد آقای خامنه ای مشابه همان فرایندی را که در مورد قذافی انجام شد دنبال کنند. ممکن است ایشان توضیح دهند فراوردهء آن فرایند چه بود و آیا ایشان به دنبال همان فراورده در مورد ایران هستند؟

۲) آقای پهلوی در مصاحبه با رادیو فردا فرموده اند: “امروز پس از مشاهده بهار عرب در کشورهای عربی، دیدیم هرگاه جهانیان تصمیم قاطع گرفتند در حمایت از این نیروها، حکومت مستبد را پایین کشیدند و به جای آن حکومتی که به دست مردم تعیین شده سر کار می‌آید. امروز مسئله سوریه را باید از نزدیک دنبال کرد و فکر می‌کنم به زودی نوبت ایران هم خواهد رسید”.  بسیار مناسب است آقای پهلوی توضیح دهند منظورشان از اینکه جهانیان تصمیم قاطع گرفتند چیست؟ این حمایتی که می گویند منظور کدام حمایت است؟ مسلح کردن لیبیایی ها؟ عملیات ناتو در لیبی؟ یا زمانیکه از سوریه حرف می زنند آیا ایشان پیش بینی می کنند که حکومت ایران هم تا چند ماه دیگر مانند سوریه دست به کشتار گسترده می زند و آقای پهلوی جامعه جهانی را به پیش دستی فرا می خواند؟ در این صورت ممکن است ایشان بیشتر و صریحتر توضیح دهند که منظورشان از این پیش دستی چیست؟ یا ایشان آینده نزدیک سوریه را مانند لیبی پیش بینی می کنند و در این راستا موضوع سوریه را به ایران ربط می دهند؟ اصولا آیا ارتباطی بین واژه “جنایت علیه بشریت” که به وفور در این چند روزه توسط ایشان به کار رفته است و واژه هایی مانند قذافی و سوریه نمی باشد؟

۳) آقای پهلوی در همان مصاحبه با رادیو فردا از شورایی گسترده صحبت کرده اند که مقدمات آن هم فراهم شده است و بلافاصله آن را ربط داده اند به اینکه: “می‌توانیم از جهانیان بخواهیم به جای این که به فکر ماجراجویی‌های نظامی و برخوردهای خشونت‌آمیز باشند از بهترین راه ممکن و کمترین هزینه ممکن و به دست خود مردم ایران تغییرات فاحشی را به دست بیاورند”. سوال من از آقای پهلوی این است که این شورا دقیقا قرار است چه کاری انجام دهد؟ چگونه به مبارزات مردم داخل کمک می کند؟ اصولا این شورا مشروعیت و مقبولیت خود را از کجا می گیرد؟ آیا انتظار آقای پهلوی این است که دنیا شورایی را که هنوز هیچ کس آن را نمی شناسد به عنوان سخنگوی ایرانیان و به طور واضحتر آلترناتیو بشناسد؟

۴) آقای پهلوی در انبوه مصاحبه های چند روز اخیرشان همواره موضوع نقض حقوق بشر را به عنوان محرک اصلی خود عنوان کرده اند که بسیار عالی است. ایشان در ضمن اظهار کرده اند که مدارک بسیاری دارند که از نقض گسترده و سیستماتیک حقوق اقلیتها خبر می دهد. این هم بسیار عالی است اما سوالی که مطرح می شود این است که آیا آقای پهلوی در جریان نیستند که سازمان ملل قبلا نماینده ای را در ارتباط با موضوع حقوق بشر در ایران تعیین کرده است و آیا نمیدانند که مسلما از دید سازمان ملل و شورای امنیت اگر اطلاعاتی در مورد نقض گسترده حقوق بشر در ایران موجود است بایستی به آقای احمد شهید تحویل شود؟ دلیل این شو عظیم تبلیغاتی چیست؟ آیا ارتباطی با همان شورای تشکیل شده و اهداف آن ندارد؟

۵) با توجه به شانس بسیار پایینی که از نظر حقوقی برای پذیرش مدعای ایشان در صحن شورای امنیت موجود است آقای رضا پهلوی پیامدهای این حرکت اخیرشان را برای مردم داخل کشور و مبارزات آنان چگونه ارزیابی می کنند؟

لینک مصاحبه با فیگارو

لینک مصاحبه با رادیو فردا

داستان لزلی انجلین و ما


لزلی انجلین در سال ۲۰۰۷ در اعتراض به موضع گیری های جنگ طلبانهء سناتور لیبرمن دست به اعتصاب غذا زد و اعلام کرد که به اعتصابش ادامه می دهد تا زمانیکه سناتور لیبرمن او را به حضور بپذیرد. این حرکت اعتراضی لزلی پس از ۲۳ روز نتیجه داد و سناتور لیبرمن به او یک وقت ۵ دقیقه ای داد. لزلی که قدر فرصت به دست آمده را به خوبی می دانست هوشمندانه یکی از جوانان برومند ایرانی را که با او به خاطر فعالیتهای صلح طلبانه اش آشنا شده بود به همراه خود به آن جلسه برد. صحبتهای این فعال خاموش ایرانی چنان آقای لیبرمن را تحت تاثیر قرار داد که زمان ۵ دقیقه ای به نیم ساعت رسید و در نهایت لزلی توانست این قول را از سناتور سرسخت بگیرد که به حرفهای طرف مقابل گوش کند. ادامه این فعالیتها و رایزنی با سناتورهای دیگر آمریکایی نهایتا منجربه سخنرانی دو دقیقه ای یکی از نمایندگان دمکرات در صحن کنگره بر علیه حمله به ایران شد و کلا فضای کنگره را به سمت تعقل بیشتر در رابطه با موضوعات مربوط به ایران سوق داد
اتفاق فوق الذکر را یادآوری کردم تا شاهدی باشد بر دو چیز: قدرت اعتصاب غذا و اهمیت مطالبه محور بودن و هدف دار بودن آن. این روزها تعدادی از ارزشمندترین گنجینه های انسانی ما دست به اعتصاب غذایی اعتراضی زده اند که دو ویژگی مهم دارد یکی اینکه در آن مطالبه مشخصی ذکر نشده است شاید به این علت که اعتصاب کنندگان  هیچ گونه امیدی به پاسخگویی ساختار حکومتی فعلی ندارند. ویژگی دوم این اعتصاب غذا نامحدود بودن آن است که وقتی در کنار ویژگی اول قرار می گیرد پیام روشنی را می رساند: معترضان تا پای مرگ اعتصابشان را ادامه خواهند داد. شاید یک برداشت شاعرانه از این رخداد آن باشد که بگوییم اعتصاب کنندگان مرگ را به سخره گرفته اند اما به نظر من آنان مرگ را انتخاب کرده اند تا زنده بمانند. اعتصاب کنندگان ناامیدند ولی نه فقط از حاکمیت (که سالها است از آن قطع امید کرده اند). آنان از من و تو ناامیدند. آنان از این بی عملی خسته اند چه در داخل و چه در خارج از کشور. آنان با اعتصاب خود در واقع می خواهند تلنگری به وجدان عمومی ما بزنند.

این روزها سیلی از پیام های دیداری شنیداری و نوشتاری توسط افراد شناخته شده خارج از کشور در حمایت از این حرکت اعتراضی زندانیان سیاسی در حال منتشر شدن است که عمدتا احساسی بوده و هیچ ایده ای در راستای اقدام عملی در جهت انتظارات پنهان اعتصاب کنندگان در آنها مطرح نشده است. باور کنید این عزیزان جان خود را در طبق اخلاص نگذاشته اند که ما پیام بدهیم و خود را به عنوان شیعیان جدید و آنان را امامان خویش بنامیم. دست بر قضا من بر این گمانم که معترضین می خواهند که این بار ما امام و پیشرو شویم. معتقدم که هم در خارج از کشور و هم در داخل ایران بسیاری اقدامات عملی خشونت پرهیز هست که ما آنها را نیازموده ایم. به عنوان نمونه ما ایرانیان خارج از کشور می توانیم به عنوان شهروند ایران با یک مطالبه مشخص (مثلا آزادی زندانیان سیاسی و حق دفاع علنی و عادلانه برای متهمین) به سفارت خانه های ایران در کشوری که زندگی می کنیم رجوع کرده و مطالبه خود را پی گیری کنیم. حتی تلفن زدن هم اگر به صورت مداوم انجام شود تاثیر گذار است. تصور کنید هر روز ایرانیان از سرتاسر کانادا با دفتر سفارت در اتاوا تماس بگیرند و موضوع آزادی زندانیان سیاسی  را به عنوان یک مطالبه پی گیری کنند. مسلما اگر در تمام دنیا این درخواست به شکل مداوم مطرح شود و در رسانه ها به شکل مناسب انعکاس یابد حکومت مجبور به پاسخگویی است.  در داخل ایران همین مطالبه می تواند از طریق تماس متناوب و پیوسته با نمایندگان مجلس در حوزه های انتخابی مطبوع صورت گیرد. حتی می توان از خارج از کشور تماسهای مستمر با ارگانهای ذیربط داخلی مانند مجلس و قوه قضاییه برقرار کرد و متناوبا از آنها آزادی زندانیان سیاسی را طلب نمود.

مطلب فوق فقط یک طرح موضوع است. در واقع خواسته ام بگویم به جای سنگر گرفتن پشت اعتصاب کنندگان باید ما جلوی آنان بایستیم  ولی به همراه مطالباتی مشخص. به نظر می آید که مهمترین و کلیدی ترین مطالبات همانهایی است که آقای خاتمی بارها مطرح کرده است یعنی در مرحله اول آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر از آقایان موسوی و کروبی و در مرحله بعد انتخابات آزاد. بگذارید ابتدا روی مطالبه اول تمرکز کنیم و همگی در جهت استیفای آن بکوشیم. مسلما هموطنانی که در این زمینه صاحب نظر هستند می توانند روشهای عملی موثری را بخصوص برای مشارکت هر چه بیشتر هموطنان خارج از کشور در این حرکت مطالبه محور پی ریزی کنند. امیدوارم همه ما اهمیت وضعیت فعلی را درک کرده و زودتر دست به کار شویم. عزیزان در بند چشم انتظارند. آنان به چیزی بیش از اظهار حمایت و هم دردی نیاز دارند. به تظاهرات رفتن، تصویر صفحه بیس بوک عوض کردن، شعر سرودن، و کارهایی از این دست همه خوب هستند ولی در حال حاضر ما به مشارکتی فعالتر نیاز داریم. دنیا صدای ما را شنیده است. حال باید مطالبات را مطرح و پی گیری کرد. درست مانند همان کاری که لزلی انجلین و آن جوان سرافراز سرزمین من انجام دادند و یکی از مغرورترین سناتورهای آمریکایی را مجبور کردند به حرف آنان توجه کند

آقای نوری علا دولت موقت تشکیل می دهد

هر دم از این باغ بری می رسد! حقیقتا نمی دانم این خبر را باید در قسمت طنز قرار داد یا آن را بحثی جدی و سیاسی دانست. آقای نوری علا امشب در یکی از تلویزیونهای لس آنجلسی (برنامه آقای میبدی در تلویزیون پارس) اعلام کرده اند که دولت موقت تشکیل می دهند و وزیر تعیین می کنند و …در انتخابات هم فقط خارج کشوریها حق رای دارند. معنی سکولاریزم نو پس این بود و ما نمی دانستیم

چرا بیانیه تسلیت به مناسبت درگذشت آقای همایون را امضا کردم

پرده اول

زنگ تلفن به صدا در آمده و مرا به خود می خواند. صدای دوستی قدیمی در گوشی تلفن همراه می پیچد. پس از سالها مهمان صدای او شده ام و این صدا یادآور خاطرات خوش جوانی است. اما این خوشی دیری نمی پاید و  در پی سلام و تعارفهای معمول موج اعتراض و تشر و تمسخری است که بر من باریدن می گیرد: من تو را عاقلتر از این حرفها می دانستم. چه چیزی تو را چنین بیخود کرده که به سلطنت طلبها روی خوش نشان می دهی؟ مگر نمی دانی داریوش همایون کیست و چه کرده است؟ چرا آگهی تسلیت برای سرسپرده ای مانند او را امضا کرده ا ی؟  
می پرسم: مگر داریوش همایون چه کرده است؟ 
می گوید: بگو چه نکرده است؟ ۳۰ سال دنبال برپایی مجدد حکومت سلطنتی و بازگرداندن پهلوی ها بود. این که دیگر اظهر من الشمس است. او با همه گروه های آزادی خواه مخالفت می کرد،کسانی را که به دنبال دمکراسی واقعی و ایجاد عدالت اجتماعی برای همه ایرانیان هستند مورد تمسخر قرار می داد و آنان را فدرال چی می نامید. هر وقت هم هوا را پس می دید و مصلحت می دانست با ملا ها لاس میزد. باز هم بگویم؟


پرده دوم


در دفتر کارم مشغول نوشتن هستم که کسی به در می کوبد. در را باز می کنم و با دو چهره آشنا روبرو می شوم. دو هموطن که از قضای روزگار فعلا در این غربت نیز  همشهری هستیم و بعضا آنها را در مجالس سخنرانی های اجتماعی و سیاسی دیده ام گرچه هیچ وقت افتخار هم صحبتی و معاشرت با آنان دست نداده بود. 
تقریبا بدون مقدمه شروع به صحبت می کنند: ما  از اول می دانستیم که تو یا عامل نفوذی جمهوری اسلامی هستی (مجبورم سخنان را کمی تلطیف کرده و مودبانه تر سازم ولی مضمون همین است که می آید) یا به دام آنان افتاده ای. 
می گویم: چرا چنین فکری می کنید؟ 
می گویند: نوشته هایت را دنبال کرده ایم. از خاتمی دفاع کرده ای در حالیکه او به آرمانهای دانشجویان خیانت کرد. سال گذشته که جلسات بحث آزاد دانشجویی برگزار شد تو به جای پرداختن به بحث اصلی که همان جنبش دانشجویی و آثار آن بود مقاله ای نوشتی که در آن به آقای براهنی و سخنان به حق او در مورد آقای موسوی اعتراض کردی. بعد یادداشتی را روی سایت خود گذاشتی و سعی کردی حرکتهای گروه های حقوق بشری را که به دنبال کشانیدن سران جمهوری اسلامی به دادگاه های بین المللی هستند تحقیر کنی (لیست باند بالایی از جرمهای من توسط دوستان اعلام شد که کمابیش مشابه موارد فوق و از لابلای اندک نوشته های من جمع آوری شده بود که جهت اختصار از آنها می گذرم). از همه بدتر اینکه نامه تسلیت به مناسبت در گذشت داریوش همایون را امضا کردی که از سرسپردگان حکومت ایران بود و بارها اعلام کرد حاضر است کنار جمهوری اسلامی بجنگد.

پرده سوم

به فیلمی از ورود آقای عبدالله گل به شهر تبریز نگاه می کنم و با مشاهده نحوه استقبال از نخست وزیر ترکیه در میان مردم استانی از ایران نگرانی هایم در مورد اختلافهای قومی داخلی و خطراتی که یکپارچگی ایران را تهدید می کند مجددا آزارم می دهد و ناخودآگاه به یاد داریوش همایون می افتم. 
برای من داریوش همایون بزرگ و ستودنی بود به خاطر ثابت قدم بودن و مداومت او در پیشبرد تفکری که آن را درست می انگاشت. بر خلاف باور معمول از نظر من شالوده بینش داریوش همایون  حفظ تمامیت ارضی ایران و ایجاد دموکراسی در آن بود و اگر از نظام پادشاهی مشروطه نیز جانبداری می کرد به این دلیل بود که بر اساس آنچه او از تاریخ ایران استنباط کرده بود شاه می توانست به عنوان نماد وحدت ملی و عامل مهمی برای حفظ تمامیت ارضی کشور باشد. گر چه من تمی توانم با این استدلال همراه باشم ولی اصل حرف آن است که دکتر داریوش همایون یک خط مشی فکری مشخص داشت و تمام حرکات سیاسی خود را بر آن اساس تنظیم می کرد و هیچ نوع سازشی هم در مورد اصول فکریش با کسی یا گروهی نداشت حتی با آقای رضا پهلوی که از نظر او تنها کاندیدا برای بر سر گذاشتن تاج پادشاهی در ایران بود. 
از یاد نمی برم که چندی پیش زمانیکه آقای رضا پهلوی دیدارهایی با سران گروه های قومی مختلف ایرانی داشت و در آنجا به طور تلویحی فدرالیسم را به عنوان یک آلترناتیو برای حکومت آینده ایران پذیرفته بود اولین کسی (و شاید تنها کسی) که او را مورد انتقاد جدی قرار داد آقای داریوش همایون بود چرا که از دید او فدرالیسم در شرایط فعلی ایران مانند سم بوده وخاک ما را به سمت تجزیه پیش می برد. 
مثال روشن دیگری که می توان از نحوه برخورد داریوش همایون با هر نوع تهدید در مورد یکپارچگی ایران به دست داد همان موضعگیری معروف اوست در رابطه با احتمال حمله نظامی به ایران. او که به خوبی متوجه بود حمله نظامی به یک دولت مرکزی ضعیف به چه میزان احتمال تجزیه ایران را افزایش میدهد به شکلی آگاهانه اعلام کرد که در صورت حمله نظامی، او موقتا در کنار دولت ایران می ایستد و از کیان کشور دفاع می کند. این اظهار نظر شجاعانه باعث شد که تیرهای زهرآگین از هر سو بر او باریدن گیرد و گروه های چپ و راست و میانه همه انتقادات سختی به او کردند، به روشهای مختلف بر او تاختند و انواع اقسام اتهام ها را به او بستند (اتهامهایی مشابه همانها که دوستان محترم من به ایشان وارد کردند). حتی اخیرا او را دن کیشوت هم نامیدند ولی او برای لحظه ای هم از آنچه درست می پنداشت عقب ننشست. 
محور همه حرکتهای دکتر همایون حفظ تمامیت ارضی ایران بود و استراتژی سیاسی او بر این اساس بنا نهاده شده بود. تا آخرین لحظه عمر هم به آن وفادار بود. آقای داریوش همایون بر خلاف اکثریت غریب به اتفاق اپوزیسیون حمایت جانانه ای از جنبش سبز  و سران آن داشت. چرا که پیشرفت آن را (چه در سطح گفتار و رفتار سران آن و چه در عمکرد قاطبه حامیانش) به وضوح می دید. او بدرستی دریافته بود که بهترین راه جهت حرکت به سمت دمکراسی (که هدف دوم او در تمام سالهای طولانی مبارزه اش بود) حمایت از جنبش سبز و جوانان بالنده آن است و مناسب ترین فرد برای جایگزینی احمدی نژاد در شرایط فعلی نیز آقای موسوی است و لذا باز هم علیرغم تمام نواهای ناساز و نیز علیرغم اختلاف نظرهای فکری با سران جنبش، به شکلی صریح و بی پرده از آنان حمایت کرد. با جوانان داخل کشور ساعتها به طور زنده به بحث نشست، حتی در بعضی از موارد جهت پاسخگویی به برخی از سوالات هوشمندانه جوانان برومند ایران سخنرانیهای مفصل انجام داد. او دچار توهمات برخی از مدعیان اپوزیسیون خارج نشین نبود و بخوبی دریافته بود که هسته مرکزی جنبش سبز بایستی در داخل ایران باشد لذا بی هیچ تردیدی این را اعلام میکرد و تمام اعمال و گفتار سیاسیش را نیز بر آن پایه سامان میداد.
این همه را گفتم تا شاید بتوانم اندکی برای دوستانم روشن سازم که  بنده به عنوان یک جمهوری خواه چرا آگهی تسلیت به مناسبت درگذشت آقای همایون را امضا کردم.    


باز هم اعدامی دیگر: این بار سعید ملک پور

باز هم خونریزی. باز هم جوان کشی. باز هم تصمیم سازی برای جان انسانهای بی گناه توسط حکومتی که کمترین شایستگی و صلاحیتی برای تصمیم گیری در مورد جان آدمیان را ندارد. این بار قرعه به نام سعید ملک پور اصابت کرده است  (به نقل از صفحه فیس بوک برای آزادی سعید ملک پور) کسی که دو سال است در زندان بسر می برد ولی هنوز هم ما بطور دقیق جرم او را نمی دانیم. قصه های مبهمی از دخالت او در ساماندهی سایتهای باصطلاح مستهجن بر زبان این و آن جاری است ولی اگر کسی موشکافانه پرونده او را بررسی کند شواهد متقنی در این ارتباط یافت نمی شود مگر احتمالا یک امضای اینترنتی به عنوان طراح یکی از سایتهای مدیریت اطلاعات که از قضا این روزها کاربردهای فراوانی پیدا کرده از جمله استفاده در وبگاههایی که داستانهای کوتاه را در خود جا داده و امکان مدیریت بر آنها را به کاربر می دهد. از این ابزار هم می توان برای معرفی آثار برتر داستانی استفاده کرد و هم میتوان موضوعات غیر اخلاقی را به عنوان محتوی در آنها کار کرد. اصولا محتوی مطالبی که در سایتهای مدیریت اطلاعات قرار داده می شود هر چیزی می تواند باشد حال اگر کسی با استفاده از دانش فنی خود ساختار ساده و مفیدی جهت مدیریت اطلاعات (مستقل از محتوی آن) عرضه کرد آیا بایستی عقوبت استفاده غیر اخلاقی از آن توسط دیگران را بدهد؟ اگر چنین است  پس بنیانگذاران علوم هسته ای گناهکارترین انسانها هستند. از علوم هسته ای بمب اتم ساخته شده که جان شمار زیادی از بیگناهان را گرفته است و در کنار آن تعدادی از  مهمترین دست آوردهای شگرف پزشکی که ناجی جان بسیارانی در یک قرن اخیر بوده است هم مرهون همان علوم هسته ای است. حال تکلیف چیست؟ آیا باید انیشتن و ماکس پلانک و هایزنبرگ و دیگران از خاک در آمده و به دار مجازات آویخته شوند؟ 


آنچه بیش از هر چیز دیگری در کشتارهای این روزها آزار دهنده است آن است که تصمیم جان انسانها توسط کسانی گرفته می شود که در مورد اعمال آنان پرونده های قطوری موجود است. دستگاهی در مورد جان سعید ملک پور و امثال او تصمیم سازی کرده است که هنوز هیچ پاسخی به پرونده کهریزک نداده است. سیستمی چنین جوانان ما را قلع و قمع می کند که هنوز پاسخ روشنی در باره موضوع قتل خانم زهرا کاظمی به افکار عمومی تحویل نداده است و بسیاری موارد مشابه دیگر. تاسف بار تر این است که مطابق خبر اعلام شده در صفحه فیس بوک سعید ملک پور این بار هم ظاهرا بی قانونی بیداد کرده است به طوریکه قاضی پرونده (آقای مقیسی) به وکیل سعید ملک پور اعلام کرده است که من این تصمیم را نگرفته ام بلکه سپاه پاسداران چنین خواسته است!! همین جاست که واژه تصمیم سازی معنا می یابد.


متاسفانه گروه هایی  که به نام حقوق بشر در خارج از کشور فعال هستند هم به جای آنکه معضل کشتارها در ایران را به شکل ریشه ای دنبال کنند عمدتا به دنبال منافع حزبی خود می باشند و فقط روی مواردی که فشار رسانه ای روی آنها وجود دارد متمرکز می شوند. شما نگاه کنید به روند اعتراضها به موضوعات حقوق بشری در همین چند ماه گذشته. در حالیکه هر هفته جوانانی در ایران اعدام می شوند یا در دادگاههای غیر استاندارد به حبس های طولانی محکوم می گردند تمرکز رسانه ای اکثریت مدعیان حقوق بشر در خارج از ایران روی پرونده سکینه آشتیانی و شهلا جاهد بود که از قبل رسانه ای شده و حساسیت در مجامع بین المللی  (بخصوص روی مورد سکینه آشتیانی) بر روی آنها بوجود آمده بود و البته همه ما هم می دانیم دلیل شهرت این پرونده ها هم بیش از آنکه موضوع حقوق بشر باشد سیاسی بوده است. جالب این جاست که در این دو پرونده قتل اتفاق افتاده است در حالیکه بسیاری از جوانان ما که در ایران به مجازاتهای سنگین محکوم میشوند هیچ نوع سابقه کیفری نداشته اند و لذا بطور طبیعی نهاد های حقوق بشری بایستی حساسیت بیشتری نسبت به این موارد نشان دهند ولی دریغ و صد افسوس که حقوقدانان اروپانشین ما به جای آن کمپین و گروه و حزب راه می اندازند که مثلا جمهوری اسلامی را به دادگاه برند در حالیکه با مطالعه مختصری در قوانین حقوق بین الملل براحتی میتوان فهمید چنین تلاشهای آب در هاون کوبیدن است. در این وسط عده ای شیاد مردم را به بهانه هزینه های دادگاه سر کیسه کرده و گروه و حزب خود را نیز این وسط تبلیغ می کنند اما چه چیزی به حقوق بشر در ایران افزوده میشود؟ هیچ!

برایم روشن است که از این مدعیان چراغی روشن نمی شود ولی از جوانان برومندی که در خارج از کشور بدون هیچ چشم داشتی بر روی موضوعات انسان دوستانه و اجتماعی در ایران کار می کنند صمیمانه استدعا دارم که ساکت ننشینند. سعید های فراوانی چشم امیدشان به این است که صدایشان بدون هیاهوهای رسانه ای به گوش کسانی که می توانند در سطح بین الملل تاثیری روی معادلات قدرت بگذارند برسد. هنوز هم دیر نشده گر چه که حکم داده شده ولی تا اجرای آن هنوز مجال کمی باقی است. لازم است تمام کسانی که می توانند کمکی بکنند بسیج شوند تا جلوی خونریزی های بیشتر گرفته شود و فضایی به جبر بین المللی در ایران فراهم شود که متهمان فرصت دفاع از خود داشته باشند.  

لزوم حضور سبز مردم در مسابقه ایران و برزیل

در سایت های اجتماعی پوستری را دیدم که دعوتی بود برای حضور سبز ایرانیان در مسابقه ایران-برزیل که بهانه ای شد برای نوشتن یادداشت حاضر. گرچه این روزها به دلایل مختلف چندان موافق حرکات خیابانی نیستم و بیشتر مایلم همه را به تفکر عمیقتر در راستای آینده جنبش دعوت کنم ولی از ایده فوق الذکر بسیار استقبال می کنم به چند علت. 

اولا که این گردهمایی در خارج از ایران است و خطر حضور لباس شخصی ها و خشونت مداران رژیم بسیار کم است و حتی اگر کسی نگران شناسایی تلویزیونی هم باشد براحتی میتواند با یک ماسک پارچه ای (آن هم از رنگ سبز آن!) این مشکل را حل کند. 

دوم اینکه این مسابقه طبق براوردها از حدود صد شبکه تلویزیونی پخش مستقیم می شود به عنوان مثال شبکه ابوظبی اسپرت به عنوان دارنده امتیاز پخش این بازی چند روز است که تبلیغات وسیعی انجام می دهد. لذا حتی به فرض اینکه تلویزیون ایران هم بتواند صحنه های تماشاگران را سانسور کند مسلما از چشم مردم دنیا پنهان نخواهد ماند.

سومین دلیل که از نظر من مهمترین انگیزه است این است که اگر سایر ایرانیان که این روزها خموده شده اند و فکر می کنند جنبش فروکش کرده این صحنه ها را ببینند مسلما جان تازه ای خواهند گرفت.

نهایتا این که این روزها برای اولین بار دولت مردان آمریکایی تحریمی را بر علیه ایران اعلام کرده اند که به دلیل نقض حقوق بشر است و نه مناقشات اتمی. حضور سبزها در ورزشگاه ابوظبی یکبار دیگر فریاد حق طلبی ما را به گوش آنان می رساند تا همچنان به یادشان باشد که مشکل اصلی ایران حقوق مردم است و نه سلاح اتمی.  

تنها نکته منفی در اینجا آن است که باز هم مجبوریم پول مفت توی جیب این اماراتی های مفت خور بریزیم که به هر حال در مقابل آنچه بدست می آید قابل تحمل خواهد بود.